خرید بک لینک

واژگان لغت گسترده است و گسترده تر از ان تفاوت واژگان من و توست

اما به هر واژگانی و هر زبانی که باشی

ان قرمز تپنده در سینه ام همواره همان است که بود 

اما انچه بالاتر است و ارجع تر به روال معمول فرمان می دهد

به هر آنچه و هر آنکه به جرم عشق  نافرمانی کند

آنا

برچسب: نویسنده: حامد رستگار تاريخ: پنجشنبه 22 دی 1401 ساعت: 12:38

اونا به منو انسان هایی مثل من میگن عجیب "ق"ریب و خیلی اسم های دیگه کع ترجیح میدم اسمی ازشون نبرم ما چون برای اون ها قابل درک نیسیم نرمال نیسیم و این افتضاحع تو این مدت اتفاق های خوب و بد زیادی برامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 ارديبهشت 1398 ساعت: 13:46

رنگ چشماش مثل هیچ چیز نبود و مثل همه چیز بود نگاهش سوزنده نبود ,گرم بود و ارامش بخش !بیش از اندازه نافذ و زیبا بود هیچ جا و هیچ وقت نگاهی به زیبایی نگاهhی اون پیدا نکردم عاشق لحظه هایی بودم که بهم نگاه میکرد قبل از اون ادم های زیادی توی زندگیم بودن اولین نبود ,اما حسی رو برای اولین بار تو من شعله ور کرد که با محو شدن اون ,شعله هم اروم اروم خاموش شداولین دختری بود که واقعا عاشقش شدم وجود اون منو به عشق در یک نگاه معتقد کرد چیزی که شاید قبل از اون هیچوقت بهش قلبا باور نداشتمحتی یادمه لحظه ای که عاشقش شدمیادمه اون نگاهی که منو اسیر خودش کرد ...حسرت اینکه چرا بیشتر منتظر نموندم توی تمام حس های رو به مرگم جوونه میزنه حس اینکه نکنه اینبارم دارم اشتباه میکنم ...یه زمانی دیوونه وار عاشقش بودم,نمیدونم هنوزم باشم یا نه, فقط می دونم هر وقت از تنها جایی که چند باری با هم رفتیم رد میشم یادش میوفتم و دلم هوس بودنش رو میکنه گه گاهی خوابش رو میبینم رنگ چشماش ,طرز نگاش رو از کل چشما میتونم  تشخیص بدم شما بگین هنوز عاشقشم؟؟؟ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت 16:28 توسط آنــارام(نوشین)| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رستگار تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 18:50

بعضی حس هارو ترجیح بدید توی قلبتون بمونه هر کاری میکنید فقط نگید ...نزارید از اون حس خوب , حس شیرین همیشه یه نرسیدن بمونه شجاع نباشید ,شجاع بودن برای رمان ها و فیلم هاست ,جایی که نویسنده و کارگردان حواسش به دلاون شخصیت هست, تو زندگی واقعی کسی حواسش به دل کسی نیست!زندگی واقعی یعنی نرسیدن و نرسیدن و نرسیدن ... نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت 16:38 توسط آنــارام(نوشین)| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رستگار تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 18:50

کُلِ جنگلم بیابونتهــ

برچسب: نویسنده: حامد رستگار تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 12:26

گاه زَخم هایی زِ سَر تَصادُف باری،گاه زَخم هایی به عادت؛باری،باری...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 16:21&nbsp توسط آنــارام |

برچسب: زَخم, نویسنده: حامد رستگار تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

یک کلنجار ذهنی عمیق بین خودت و خودت بین خود چند سال پیش و خود نیامده ات پر آشوب تر از هر جنگ تا به کنون پر حادثه تر از هر حادثه پراز تاریخ با تعداد بیشماری جان باخته که هنوز نفس می کشند و راه می روند یک کلنجار بی پایان بین انچه قلب می گوید و انچه عقل! با قضاوت قاضی "وجدان" برای صدور حکمی به قدمت تاریخ برای رها کردن قسمتی از خود که با برخود یاقوت های قرمز به آتش افتاد آنا + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 17:4 توسط آنــارام | ادامه مطلب

برچسب: کلنجار, نویسنده: حامد رستگار تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

تو رو بخاطر خودم دوست داشم

و این خودخواهی کریهی بود که قداست عشق رو به زیر سوال برد

و در اخر تو رو بخاطر خودت رها کردم

و این تاوان خودخواهی من بود

آنا

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 17:6 توسط آنــارام |

برچسب: خودخواهی,عشق, نویسنده: حامد رستگار تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

سیاهی شب بالا پشت سرم بود;اما میدیدمش! سیاهی رو می دیدم, سرما رو حس میکردم, ستاره هایی که همه مثل ماهی های تشنه لب ساحل اومده به لب آسمون اومده بودن رو می دیدم, می دیدم که نورانی تر از همیشه چشمک میزنن, حتی سوسوی چراغ نفتی هم اتیش جنگل شده بود برای یک لحضه; با رسیدن سرمای دستام و گرمای سیاهی تنش; ستاره ها همه منفجر شدن! روز شد! دستام که دورش حلقه شده بود میکاویدش, به جبران تمام لحضه هایی که نبوده, به ترس تمام لحضه های اینده, یه ترس بدی داشتم از "از دست دادنش" !!! مثل همیشه با حرفاش بم امید می داد یه امید همراه با یه ترس مبهم قدیمی; ترسی که درون من بود و خبر داشت از یه اینده ی لرزان نزدیک, چشم ادامه مطلب

برچسب: سیاه,آسمون, نویسنده: حامد رستگار تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

گاهی باید آسمون هامون رو رها کنیم حتی اگر به لب ـش رسیده باشیم

نه چون آسمون سیاهمون رو دوست نداریم

چون آسمون ـمون یه خورشید دیگه داره

که صبح تا شب براش می تابه

و شب تا صبح ...

آنارام توانا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۴ساعت 16:55 توسط آنــارام |

برچسب: پانوشت,سیاه,آسمونمن, نویسنده: حامد رستگار تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

آمد سر و چه سر آمد تلخی!

آنا

برچسب: پانوشت,چند,حجم,افکار,سنگین, نویسنده: حامد رستگار تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

نمی دونم اونا بش چی میگن یا چی صداش می کنم ولی نمیخوام با حس های فیک دور و برم وقاطیش کنم یا به ترشح یه سری هورمون و سن خیلی افتضاحمون ربطش بدم نه این یه چیز جدید بود یه چیز که فقط بین ما بود یه چیز ناب تازه و سرزنده یه چیزی که با هوس قاطی نشد و ناب موند می خوام از اون حسی که بینمون بود بگم اسمش عشق نبود علاقه یا دوست داشتن یا حمایت و دلسوزی نبود حتی جاذبه بدن ها مونم نبود هر چند بعد تر ها همه ی این حس های مزخرف وارد اون حس ناب شدن و فکر کنم همونجا بود که همه چی شروع به خراب شدن کرد چیزی نبود که تا حالا تجربش کرده باشم فکر نمی کنم کسی هم غیر ما تجربش کرده باشه حتی اگر هزار سال بگذره هر چندادامه مطلب

برچسب: شراب,ناب, نویسنده: حامد رستگار تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

درب جهنم را باید بست و گذاشت جهنمیان در ان اسوده گیرند,

درب های بهشت به روی ما باز است

چه نیازی به سرمای ظلمانی دفتری کهنه!

آنا

+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 18:1 توسط آنــارام |

برچسب: درب,باید,بست, نویسنده: حامد رستگار تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:05

از امروز میخوام شروع کنم روزانه پست بذارم،

امیدوارم خوشتون بیاد!

#آنا

برچسب: روزنوشت یک آرزو,روز نوشت یک عدد الی, نویسنده: حامد رستگار تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:03

اولین روز این فاصله لعنتی حس میشع،

میدونم خیلی زود فاصلع دود میشع میرع هوااا ولی همین لحضع

نبودن هم خیلی سختع ،

منتظرم...

#آنا

برچسب: نویسنده: حامد رستگار تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:03

صفحه بندی