
سیاهی شب بالا پشت سرم بود;اما میدیدمش! سیاهی رو می دیدم, سرما رو حس میکردم, ستاره هایی که همه مثل ماهی های تشنه لب ساحل اومده به لب آسمون اومده بودنxa0رو می دیدم, می دیدم که نورانی تر از همیشه چشمک میزنن, حتی سوسوی چراغ نفتی هم اتیش جنگل شده بود برای یک لحضه; با رسیدن سرمای دستام و گرمای سیاهی تنش; ستاره ها همه منفجر شدن! روز شد! دستام که دورش حلقه شده بود میکاویدش, به جبران تمام لحضه هایی که نبوده, به ترس تمام لحضه های اینده, یه ترس بدی داشتم از "از دست دادنش" !!! مثل همیشه با حرفاش بم امید می ...
ادامه مطلب
گاهی باید آسمون هامون رو رها کنیم حتی اگر به لب ـش رسیده باشیم نه چون آسمون سیاهمون رو دوست نداریمxa0 چون آسمون ـمون یه خورشید دیگه داره که صبح تا شب براش می تابه و شب تا صبح ... آنارام توانا +xa0نوشته شده در xa0سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۴ساعتxa016:55xa0 توسطxa0آنــارامxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب