اما میدیدمش!
سیاهی رو می دیدم,
سرما رو حس میکردم,
ستاره هایی که همه مثل ماهی های تشنه لب ساحل اومده
به لب آسمون اومده بودن رو می دیدم,
می دیدم که نورانی تر از همیشه چشمک میزنن,
حتی سوسوی چراغ نفتی هم اتیش جنگل شده بود
برای یک لحضه;
با رسیدن سرمای دستام و گرمای سیاهی تنش;
ستاره ها همه منفجر شدن!
روز شد!
دستام که دورش حلقه شده بود میکاویدش,
به جبران تمام لحضه هایی که نبوده,
به ترس تمام لحضه های اینده,
یه ترس بدی داشتم از
"از دست دادنش" !!!
مثل همیشه با حرفاش بم امید می داد
یه امید همراه با یه ترس مبهم قدیمی;
ترسی که درون من بود و خبر داشت از یه اینده ی لرزان نزدیک,
چشم هاشو ندیدم
فقط دیدم که نزدیک شد
فقط دیدم ابهت سرو مانندش شکست;
در برابرم خم شد!
برای یه لحضه
یه حس نرم;
یه حس زبر;
یه تناقض مبهم رو حس کردم
دور شد;
نزدیک شد;
حسش کرده بودم!
با اون رفته بودم ته دره
حالا سقوط کردم;
برای یک لحضه نفهمیدم چی شد
نفهمیدم چی شد...
آنا
جهنم آبی...